تبليغاتX
!! Pofilla

 

                                                                                                   

 

ارنست جوووووووووووووووووون تولدت مباررررررک!!!!

                           

                                

 

حالا نوبت فوت کردن شمع و خوردن کیکههههههههههههه!!!

هیپ هیپ هورررراااا!!!!        هیپ هیپ هورررراااا!!!!            هیپ هیپ هورررراااا!!!!

                                                                     

                   

                                                                       

خب نوبتیم که باشه نوبت باز کردن کادوهاست!!!

زود باش! تایم گرفتما!!!!

 

***این کادوها از طرف من و ناپلئونه هاااااااااااا   

 

  

                       

ولی خودمونیما. عجب جشن تولدی شده هااااا!!!!

ارنست جون بازم تولدت مبارک. ایشاللا صد سال دیگم ببینمت!!!!

           

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:24 توسط ماژلان*ناپلئون*ارنست |


مثل گودزیلا وارد شد( این عادت همیشگی اونه ) چشماش رو بست و دهنش رو باز کرد و هر چی دلش می خواست گفت...
خلاصه، ... تو اعصابمون. مگه اعصاب ما توالت عمومیه؟!
بالاخره رفت بیرون و ما همه مون کپ کرده بودیم... خجالت نمی کشید اون حرفا رو به ما زد؟! ها؟
نمی تونست یکم، فقط یکم مودبانه تر صحبت کنه؟! چرا از کلمات بهتری استفاده نکرد؟...

اکثر ما هم همینجوری هستیم، یعنی بیشتر اوقات ترجیح می دیم که ...اصلا یه سوال: فرق خفه شو با میشه چند لحظه سکوت رو رعایت کنی چیه؟یا فرق گمشو از جلو چشام  با چند لحظه من رو تنها بذار، لطفا! چیه؟ ...
چرا ما موقع عصبانیت دوست داریم از کلماتی مثل خفه شو و گمشو و... استفاده کنیم؟ به نظر من که اینا از نظر معنایی هیچ تفاوتی ندارن و هر دوشون یه منظور رو می رسونن، حالا ما چرا اینو به اون ترجیح می دیم، من نمیدونم! خود من چند روز پیش از دست یکی خیلی عصبانی بودم، خیلی... چند تا از این فحش های پاستوریزه مثل بیشعور، نفهم و بینزاکت بی تربیت به اش دادم(البته  تو دلم، جرئت ندارم تو روش بگم) اما مگه آروم می شدم، تا اینکه به اش گفتم:{...}(بازم تو دلم، اینو واقعا جرئت نمی کردم تو روش بگم) وای نمیدونید چه کیفی داشت، اینقدر حال داد!البته آروم هم شدم و دیگه عصبانی نبودم.
حالا دیگه واقعا دارم می فهمم که چرا ما از خفه شو و گمشو و امثال اینها یا شاید بدتر استفاده می کنیم؟!
آخه اصلا بی ادب بودن در موقع عصبانیت ما رو خیلی بیشتر ارضا و آروم میکنه تا با ادب بودن...به همون دلیلی که ما دوست نداریم به جای کش لقمه بگیم پیتزا به همون دلیل هم دوست نداریم به جای خفه شو بگیم میشه چند لحظه ساکت باشی!
حالا اگر ارتباط این دو تا رو حدس زدید، من یه رامتین شکلاتی به تون جایزه میدم.
ارتباطشون مثل ارتباط کتابهای آلبر کامو با زرشکه!


پی نوشت: سلام به همه. ببخشید ارنست جون!

      Keivansaketof.blogfa.comاین وب آق کیوان (طرفداراشه)!اگه دوست داشتین نه حتما یه سری بزنین!نظر یادتون نره هاااااااا!!! بازم ببخشید ارنست جان !حلالم کن ارنست ژوووووووووون

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط ارنست |


رضا ايرانمنش روز شنبه به علت شدت گرفتن عارضه شيميايي به كما رفت.
به گزارش فارس، رضا ايرانمنش، از كارگردانان و بازيگران متعهد كشورمان كه از جانبازان دوران دفاع مقدس است، به علت شدت گرفتن عارضه شيميايي از اواخر هفته گذشته در بخش آي.سي.يو بيمارستان آتيه بستري شده و از روز شنبه به علت شدت يافتن بيماري به كما فرو رفته است.
بنابر اين گزارش، او در دوران دفاع مقدس به دليل قرارگرفتن درمعرض آثار مخرب بمباران شيميايي رژيم بعث عراق از ناحيه ريه و شش دچار آسيب‌هاي جدي شده و سال‌هاست كه از اين مشكل رنج مي‌برد.

«رضا ايرانمنش» تاكنون در بيش از 60 فيلم تلويزيوني و سينمايي به ايفاي نقش پرداخته و در چند سال اخير به دليل وضعيت جسماني به نگارش فيلمنامه و كارگرداني روي آورده است.

او در فيلم‌هايي چون تلفن، ترور، كمين، دكل، آخرين شناسايي، سجاده آتش و... به عنوان بازيگر حضور داشته و سفر عشق به سرزمين وحي، روژان و اورامان نيز از آثار او در زمينه كارگرداني هستند.

                                

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط ناپلئون |


سیزدهم فروردین ماه، سوگ کاوه پنج ساله شد؛ عکاس، فیلم ساز، تصویر بردار و خبرنگار سرشناس ایرانی شبکه BBC و برنده جایزه معتبر کاپا، در حین آماده سازی ارسال گزارشی برای BBC در شمال عراق بر اثر انفجار مین کشته شد!


هنوز که هنوز است، مجموعه عکس های گلستان از لحظات بام تا شام رساندن توده ی بی چیزان و زحمتکشان این دیار، در روستاها، مناطق دور افتاده و حاشیه نشینان شهرهای بزرگ پیش از انقلاب 1357 در بایگانی ثبت است و تر و تازه می نمایاند. تصاویر بی مانندش از سنگفرش های سرخ بهمنی، از آن میتینگ هایی که با دیدن عکس گلستان می بینی که جای سوزن انداختن درش نبوده و ... . اینجا ایران است!

من مي‌خواهم صحنه‌هايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشه‌دار كند و به خطر بيندازد. مي‌تواني نگاه نكني، مي‌تواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتل‌ها، اما نمي‌تواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نمي‌تواند.

                                                 كاوه گلستان


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:30 توسط ماژلان |


نوروز طلیعه ی ظهور زرتشت ، یادگار صداقت جمشید ،

 

میراث ماندگار کوروش ،  آیین باستانی قوم آریا ، نشان فرهنگ ایرانی فرخنده باد ... 

 

                      

 

 *اگه خواستین نظر بدین به پست ناپلئون نظر بذارید   

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:20 توسط ماژلان


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:59 توسط ناپلئون |


همیشه با خودم فکر میکنم که چرا ما آدمها با وجود داشتن این همه مشاغل ذهنی و جسمی می خندیم؟!
ها؟! شما می دونید؟ اصلا فلسفه ی لبخند زدن( اعم از ژکوندی و غیر ژکوندی ) و خندیدن چیست؟ چرا توی عکسای دسته جمعی همیشه باید بگیم سییییییییییییییییییییب؟! چرا ما باید بخندیم؟ چرا همیشه به ما می گویند که "بخند تا دنیا به رویت بخندد" یا مثال بارزتر"خنده بر هر درد بی درمانی دواست"؟؟ مثلا همین عکسهای 3.4 ای که همه مون داریم( برای مصارف مختلف) ....
یه بار که برای عکس گرفتن به عکاسی رفته بودم، عکاس به من گیر داده بود که باید لبخند بزنی تا من ازت عکس بگیرم، من هرچقدر سعی کردم این عکاس خانوم بی خیال شه، نمی شد. هی به من می گفت تو چرا اینقدر اخمو و بد اخلاق هستی؟(حالا خوبه من معروفم به سر خوشی و شوخ و شنگ بودن، اگه ناپلئون رو می دید چی میگفت؟!)
خلاصه، بالاخره عکسم آماده شد، وقتی عکسم رو دیدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم، مثل اینکه تمام اجزای صورتم در چهت شمال شرقی حرکت کرده بودند... ولی این عکس از یه جهت به درد خورد و آن این بود که هر وقت هر کس این عکس رو بنا به دلیلی یا دلایلی می دید، بعد از دیدن آن عکس ساعات خوشی رو سپری می کرد و من از این بابت مشعوفم.(فک کن!)
البته نا گفته نماند که همه ی خنده ها زورکی، بیهوده و زشت نیستن؛ بعضیهاشون واقعا زیبا و دلنشینن، گفتم که فقط بعضیهاشون! همونایی که از ته دل باشن، ولی بازم شرایط خاصی رو می طلبه.
اگر یکی دندوناش 2km از هم دیگه فاصله داشته باشن، یه دندونش اینقد کجه که داره میره تو دماغش، یکی دیگه داره می آد تو چشتون، یکی دیگه.... بعدش جلو شما وایسه نیشش رو تا بنا گوش بازکنه، اگر شب خواب بد ندیدید غیر عادی هستید!!!
این همه چرت و پرت گفتم ( البته نوشتم) واسه ی آدمایی مثل خودم که همیشه میزشون تا بناگوش بازه و انگار دوتا کش وصل کردن گوشه ی لبشون بعد اینا رو انداختن دور گوششون، بلکه متنبه شدن و بی دلیل یا با دلیل نخندیدند.
بسه دیگه اینقد نخند، نیشت رو ببند!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط ارنست |